
من همان روز اول قلبم را به تو هدیه دادم...
تو با رفتنت دو قلب داری...
و من مرده ای بیش نیستم...
پیوست:نوشته ی خودم
شب ها با یادت..
بالشم خیس اشک می شود...
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی

همیشه وقتی پس از کلنجار رفتن زیاد با خودت...
بالاخره فراموشش کردی...
یهو می بینیش و باز همه ی خاطراتش...
عین یه فیلم از جلو چشات رد میشه...
پیوست:نوشته ی خوم
نمیشه فراموش کرد کسی رو که...
عشق اولت بود...
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی
کاش می شد روی خط سرنوشتروزهای با تو بودن را نوشت...سرنوشت , ننوشتگر نوشت , بد نوشتاما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت! باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سردمیلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق...و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد...وباز قصه پر غصه تکرار ... روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیدهو شاخ و برگ تماشایی داشتم. عاشق شدم...! عاشق صدای خوش هیزم شکن...! و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آورتبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صداخورد ش
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی
به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنمبه خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم
به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنمبه خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارمبه خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشیدبه خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم راچون نهری گوارا نوشیدبه خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشتبه خاطر روی زیبای تو بودکه نگاهم به روی هیچ کس خیره نماندبه خاطر دستان پر مهر و گرم تو بودکه دست هیچ کس را در هم نفشردمبه
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی
آشناهای غریبهمیشه زیادندآشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند...ولی ما برای آنهانمیدانم واقعا چرا و چگونه میشودکه همه روزیآشنای غریب میشوندیکی هست ولی نیستیکی نیست ولی هستیکی میگوید هستم ولی نیستیکی میگوید نیستم ولی هستو در پایان کار همه بودنها و نبودنهاتازه متوجهمیشوی:که یکی بود هیشکی نبوداین است دردی که درمانش را نمیدانندو ما هم نمیدانیمکه آن یکی که هست کیستو آن هیچکس کجاستکاش میشد یافتکاش میشد شکستنی نبودکاشمیشد زیر بار این همه بودن و نبودنخرد نشد ...
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی
ملا یه نفر رو تو خیابون دید و پرسید: شما علی پسر ممدآقا پاسبان نیستی که توی کرج سر کوچه چراغی مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ ملا گفت: ببخشید! پس حتما عوضی گرفتم...........................................
به یکی میگن یه موجودنام ببر ، میگه يخ ... ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتندیخ موجود است...........................................پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی

بعضی آدما لیاقت ندارن تو خاطره ها بمونن,
مراقب باش از اون آدما نباشی ...!
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی

خدا می داند با من چه کردی ...
او تاوان دل شکسته ام را می گیرد ...!
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی
تمساحه میره گدایی میگه:به منه بدبخت مارمولک کمک کنید!………………………….
گرگه میره دم خونه شنگولو منگول زنگ میزنه!مامانشون میگه بیا تو بچه ها نیستن!!!!!………………………….یه روز یه مورچه داشته یه دونه برنج میبرده خونشدوستش میگه: از کجا آوردی؟ میگه:)حمیییییییییییییییییییید)………………………….یه خره با حسرت به یه اسبه نگاه میکنه میگه:کاش تحصیلاتموادامه میدادم!!!
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی
من دل به غم تو بسته دارم ای دوستدرد تو به جان خسته دارم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکممن نیز دلی شکسته دارم ای دوست راه تو به هر قدم که پویند خوش استوصل تو به هر سبب که جویند خوش استروی تو به هر دیده که بینند نکوستنام تو به هر زبان که گویند خوش است مجنون و پریشان تو ام دستم گیرچون دانی کز آن تو ام دستم گیرهر بی سر و پایی دستگیری داردمن بی سرو سامان تو ام دستم گیر ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و از هر دوجهانم بستانبا هر چه دلم قرار گیرد بی توآتش به من اندر زن و آنم بستان وا فریادا ز
برچسب:
نویسنده: سارا کاظمی